یادداشت هایی از یک شبه دیوانه؛ سه پرده
پرده ی اول: آخر اش هیچ کس نفهمید که خدا گم شده است!
برای رسیدن به نیلوفر آبی، اول از آن تنگه ی مرموز می بایست عبور کرد. اینکه بگذری یا برگردی با خداست. «همه می دانستند و هیچ کس نمی دانست که گذشتن از سرزمین تو، دل شیر می خواهد و جگر زلیخا!» اما کار از این حرفها هم گذشته بود. خدا که خوب می دانست همه ی این حرف ها را. دیوانه ای که در روشنای روز با فانوس اش به دنبال خدا بود گفته بود؛ می گفت: «خدا مرده است!» اما آخر اش هیچ کس نفهمید که خدا گم شده است. آخر اش هیچ کس نفهمید که چه نیرو و افسونی اینطور خدا را بر آن داشت که عرش را ترک، و جهان و تمامی کائنات را وانهد. میان ازل تا ابد را بشکافد و بیاید پای به جان خریدن گذر از تنگه ی اسرارآمیزی که به طرز شهوانی و مخوفی هر موجودی را زمینگیر می کند. حالا جنون را پای قصه ی گمگشتگی خدا تأویل می کنند؛ «وقتی که بشود فهمید خدا با چه انگیزه ای جهانی را واگذاشت تا تنها در تو تجلی کند.» اما خدا گم شده است! خدا زمینگیر ِ افسون ِ تنگه ی میان ِ دو کوه ِ ارتزاق شده است! «نشان به آن نشان که همیشه در گرگ و میش سپیده ات، از آن تنگه ی سحرآمیز، بوی عطری استشمام می شود که تنها خدا می تواند جاگذاشته باشد...