با انسان همان نيلوفر گزنده اي است كه سگ توله هاي مرگ با دندانهاي قوزی و لب شکری آدم ميجوند
یکجور غمی تا همیشه با آدم می ماند، آدم نمی تواند آن را برای دیگران بازگو کند، برای خود اش نگه می دارد، برای تنهایی اش، برای زندگی اش، برای درخشیدن چشمان اش، انگار که چهارستون وجود اش می شود، بر سرنوشت اش تراوش می کند و بر آن اثر می گذارد، بدون آنکه رد مشخصی از خود بجا بگذارد. آدم می ماند و یک نیروی مجهول همیشگی، که می داند اش و نمی داند، اما نگه اش می دارد، برای خود اش، برای زندگی اش،برای تنهایی اش، برای روانی که تدریجاً از چشمهایش می زند بیرون، در زندگی تراوش می کند و آن غم را در اشیا، در پدیده ها، در خیابان ها و رخدادها شایع می کند...