داستان نقاشی «سیاهکل»

«جمعه ها خون جای بارون می چکه!»

 

 

 

 

تصویر عجیبی است! پر از دلهره و وحشت، و حسی سرکنده و عریان. گوزنی که از چوبی سخت تراشیده شده، خراشیده و صیقل خورده، با دشنه ای در دست چپ، و چشمی ناظر و بینا در کف دست راست که اتفاقاً در هیاهویی سرد و سیاه که حتی روی خورشید را هم سیاهی و پرده ای ظلمانی برداشته، می درخشد و چراغ راه است؛ روشنگر است.

خفاش های سیاه تر از شب با بال های گشوده در حال نزدیک شدن هستند و لاشخوری بدهیبت و دهشتناک در جایی بی مکان به انتظار مرگ گوزن نشسته است. گاوی نیز در همان نزدیکی ها، به زیر پنجه های لاشخور حضور دارد که نمایانگرِ توأمانِ زمستان و قدرتِ چاق و چله و سستی است، با آن شاخ های بدویش که می تواند نماد حکومت های بدویِ فردسالارانه باشد.

دست راست گوزن، نماد پنج تنِ مذهب شیعه نیست؛ بلکه انگشتانی باز و به یک اندازه، نمادی از پنجه خورشیدِ روشنگر است؛ نمادی از مهر و خورشیدی است که زندگی می بخشد و بر پیمان ها و پیمان شکنی ها بیننده و نگهبان است. و هاله نور متشعشع و مقطع آن، همچون بدن گوزن، با عزم و اراده و قدرت و استواری است. دست چپ گوزن به گونه ای اغراق آمیز شکسته است، ضربه خورده و  درد کشیده، اما قطع نشده و از پا در نیامده است. دشنه گوزن، از جنسِ خودِ گوزن است، با ماهیت او آمیخته است و در هماهنگی با هویت اوست؛ با دسته ای از فلز یا سنگ گوهری محکم.

پس زمینه ترکیبی است از رنگ های سرد و تیره، شبیه به لجنزاری مردابی و در خود فرو برنده؛ شبیه به فسادی غلیظ که فضای سیاسی زمانه را بازتاب می دهد. اما گوزن با رنگی گرم، در تب و تاب است برای نبردی با تیرگی و فساد؛ پر از شور انقلابی است. پیکر گوزن از چوبی یکپارچه شکل گرفته، اما با ده ها وجه و زاویه، در عین یکپارچگی، چند تکه به نظر می رسد. خطوط شکسته و زاویه های کوبیستی، از گوزن شخصیتی قاطع، مصمم، استوار و قوی ساخته است. گوزنی چوبی اما پر از آتش و شور که از دلِ جنگل تیره تراشیده شده است، با شاخ هایی چون دشنه که همچون سر گوزن به شکل منحنی است. دیگر خبری از خطوط شکسته نیست، کمال و رسایی و ظرافت در اینجا خود را آشکار می کند؛ زیبایی به تمام می رسد؛ در جایی که مکانِ اندیشه و آرمان شخصیتِ اثر است؛ اندیشه ای زیبا و پرشور و انقلابی که مسلح به شاخ هایی زیباست.

پس زمینه برخلاف شخصیت برجسته اثر، پر از ابهام است. رنگ بندی آن با رنگ های سبز و آبی، بر این ابهام دامن می زند. اصلاً شب است یا روز؟ زیر پرده سیاه، خورشید است یا ماه؟ گرم می تابد یا سرد؟

پس زمینه برخلاف شخصیت یکپارچه و یکدست گوزن، آشفته و پریشان است، با شخصیت ها و عناصری منفی. گوزن که سمبلی از چریک به شمار می رود، در حال دویدن است؛ در حال جنگ و گریز. و همچنان که فریادی بر لب دارد، با چشم ها و بصیرتی گسترده به قلب خفقان جنگل در پس زمینه زده است. جنگلی فاقد نور و روشنی کافی؛ جنگلی انباشته از خفاش ها و لاشخورها و گاوی با شاخ های تیز بدوی. گوزن که به خوبی تیرگی و جهل و سرکوب را دیده، تیغه دشنه اش از میان دسته خفاشان گذشته و در انسجامشان شکاف انداخته است.

گزینش خلاقانه هنرمند از ترکیب رنگ های سرد برای پس زمینه، برای القای فضای سیاسی دوره ای است که هوا در آن بس ناجوانمردانه سرد بوده است. خفقان، گلوی مشتاقان آزادی را تنگ فشرده و پیگرد و بازداشت و زندان و سرکوب به دست لاشخور و خفاشانش (خونخواران پست)، جوی از دلسردی و ناامیدی و سرخوردگی آفریده بود.

اینها همه را گوزن ها دیده بودند. همین است که کبودیِ این پس زمینه بر سر گوزن نشسته است. چون گوزن این کبودی را دیده و اندیشیده است. با همین چشم چپ بزرگ و زیبایش. پس دشنه خود را بر پاد این کبودی و اختناق و بیداد برمی کشد و چشم در خون نشستۀ راستش را که نمادی از شهادت طلبی و جان نثاری مقدس و روشنگر است، بر فراز تیرگی ها می گیرد؛ جانبازی ای آگاهانه و روشنگرانه که در آن پرتو امید و زندگی به بیرون می تراود.

رنگ گوزن به زردی و سرخی می رود که گله های گوزن زرد در شمال ایران (شوکا ها) را تداعی می کند؛ گوزن هایی که در ژرفای جنگل های شمال در گذشته می زیستند. گوزن زرد اشاره ای است به چریک هایی در دلِ جنگل های وِرکانیِ شمال ایران که می رفتند تا یکبار هم که شده از چهاردیواریِ نقش همیشگی خود، نقشِ شکار، در بیایند اما نشد. به گفته مسعود کیمیایی، همان شاخ های بسیار زیبایشان به درخت ها و شاخه های جنگل گرفت و آنها را به دام شکارچیان انداخت.

این نگارۀ پر از جزئیات و ترکیب بندی منسجم را نقاشی به نام بیژن جزنی در سال 1353 کشیده است؛ در زندان عشرت آباد. همانگونه که گوزنِ نقاشی، برآمده و تراشیده از جنگلی مخوف و پر از اختناق است، خودِ نگاره نیز از دل اختناقِ بند و زندان برآمده است. از دل اعماق غم و اندوهی که یک رهبر در دل برای یارانش حس کرده است؛ از ژرفای آزادیِ به زنجیر کشیده و در سیاهچاله مانده ای که به سوی آینده تراوش کرده است. اندوه برای واقعه ای به نام سیاهکل؛ سیاوشان کُشانی در عصر معاصر. و چه سنگین است سوگِ این سیاوشان...

 

پس از کودتای 28 مرداد 1332، فضای سیاسی کشور از آن تاریخ، نزدیک به ده سال به درازا و خمودگی کشید تا اینکه واقعه 15 خرداد 1342 اتفاق افتاد و بروزی میان ملت رخ داد که از آن پس، بارِ دیگر فضای سیاسی ایران وارد فاز مخوف تری از سرکوب و اختناق شد. در همین زمان و پس از تجربه های ناکام مانده و سرخورده سیاسیِ زیاد، شماری از دانشجویان دانشگاه ها که دیگر خط مشی مسالمت آمیز جبهه ملی و نیز حزب توده ایران را برای مبارزه با حکومت شاهنشاهی کافی و موفقیت آمیز نمی دانستند، تصمیم به شکل نوینی از مبارزه سیاسی گرفتند؛ مبارزه مسلحانه و پارتیزانی.

بیژن جزنی، یکی از دانشجویانی بود که در رأس همه، در سال 1342 گروهی مخفی به همراه حسن ضیاظریفی و عباس سورکی تشکیل داد.

جزنی در سال 1316، از دل خانواده ای سیاسی به متولد می شود و پرورش پیدا می کند. هم، خانواده پدری، و هم خانواده مادری بیژن جزنی، هر دو از هواداران و فعالان حزب توده ایران بودند. بیژن در ده سالگی به سازمان جوانان حزب توده ایران می پیوندد و به عنوان رابط میان اعضای مخفی، فعالیت خود را آغاز می کند.

پس از کودتای 28 مرداد، چندین بار به خاطر فعالیت های سیاسی دستگیر و زندانی می شود. طی همین سالها، به خاطر وضعیت اقتصادی بد خانواده، از آنجا که به نقاشی علاقه داشته است، در یک بنیاد تبلیغاتی آغاز به کار می کند و تحصیلاتش را هم به صورت شبانه پیگیر می شود.

در سال 1342، بیژن جزنی با شماری از دوست هایش، نشریه ای سیاسی به نام پیام دانشجو را منتشر می کند که نماد جبهه یکپارچه دسته های گوناگون سیاسی در جنبش دانشجویی بود و از جمله بهزاد نبوی نیز عهده دار بخشی از این نشریه بوده است.

جزنی در بازه زمانی سال های 1339 تا 1342 بارها به زندان می افتد و شکنجه می شود. اما با همه اینها، در سال 1342 به عنوان شاگرد اول در رشته فلسفه از دانشگاه تهران فارغ التحصیل می شود. در همان سال، گروهی که بیژن تشکیل داده بود وارد استراتژی نوینی می شود و به عنوان یک سازمان سیاسی-نظامی قوام می گیرد. در دی ماه سال 1346، بیژن و دوستانش به مناسبت شب هفت پهلوان تختی که به طرز مشکوکی درگذشته بود، مراسم اما در واقع گردهمایی و میتینگ با شکوهی را برگزار می کنند که نمایشی از بیرونی سازیِ مبارزۀ گروه بر پادِ رژیم شاه بوده است.

مبارزه مسلحانه در دستور کار قرار می گیرد و برنامه های تدارکاتی و فراهم سازی کلید می خورد تا سلاح های مورد نیاز گروه تأمین گردد. اما در همان سال (1346)، بیژن جزنی به همراه عباس سورکی و چند تن دیگر از رفقایشان در دام ساواک می افتند و روانه زندان می شوند. بازماندگان گروه که از دام ساواک جستند شامل علی اکبر صفایی فراهانی، محمد صفاری آشتیانی، غفور حسن پور اصیل، رحمت الله پیرونذیری، اسکندر صادقی نژاد و حمید اشرف بودند. همین افراد راه گروه را با نظریه پردازی ها و رهبری بیژن جزنی از درون زندان ادامه دادند و تا اینکه در سال 1349 پس از مباحث تئوریک پیچیده و درازمدت با گروه دیگری از مبارزان چریک به نام گروه «احمدزاده-پویان» یکپارچه شدند و «سازمان چریک های فدایی خلق ایران» را تشکیل دادند.

پس از مباحثات طولانی بر سر انتخاب استراتژی و تاکتیک مبارزه مسلحانه بر علیه حکومت ظالم وقت، نهایتاً تصمیم بر آن شد تا گروهی به نام گروه جنگل در دو دسته روستا و کوه، برای اجرای عملیات چریکی کوبنده ای در ناحیه شمال ایران، روانه جنگل های وِرکانی در دیلمان شود.

گروه جنگل در تاریخ 15 شهریور سال 1349، به فرماندهی علی اکبر صفایی فراهانی و حمید اشرف از دره مکار در پیرامون چالوس حرکت خود را آغاز می کند. قرار بر آن شده بود تا بر اساس موقعیت استراتژیک و نظامی و نیز بر پایه پیشینه مبارزاتی مردم منطقه سیاهکل، به ویژه در دوران مشروطیت و میرزا کوچک خان، دسته به سوی جنگل های سیاهکل در سرزمینِ دیلمان حرکت کند. جنگل های این ناحیه در برابر حملات هوایی، استتار خوبی به حساب می آمد و وضعیت کوهستانی آن هم، راه را بر انتقال سلاح های سنگین حکومت می بست. اما پیش از آنکه وارد منطقه شوند، نیاز بود تا به شناسایی دقیق سرزمین های کوهستانی-جنگلی غرب مازندارن تا نواحی دیلم نشینِ گیلان بزنند. می بایست به خوبی نقاط استراتژیک، زنجیره ایستگاه های برقراری ارتباط، جایگاه های تشکیل انبارک های آذوقه و سلاح، و نقشه منطقه را مشخص و فراهم می کردند. پیش بردن برنامه، نیاز به تدارکات دقیق داشت. و از همه مهمتر نیاز به ایجاد ارتباط با روستاییان و پذیرش رزمنده و مبارز از میان آنها.

گروه، سرانجام خود را به منطقه سیاهکل می رساند. در جنگل های آنجا مستقر می شود و دست به آماده سازی زمینه برای انجام عملیات بزرگ می زند. اما مدتی را معطل تصمیم نهایی اعضای مرکزی در خصوص استراتژی حمله می مانند که همین امر می توانست برای آنها بسیار خطرناک باشد. سازمان چریک های فدایی خلق، پس از طرح مباحث کلان و طولانی مدتِ خود، به آن نتیجه رسیده بود که باید با انجام عملیات چریکی-مسلحانه بر علیه رژیم شاه، شوکی به فضای سیاسی خموده و سرکوب شده جامعه ایران وارد کنند، تا از این طریق آن احساس سرخوردگی و درماندگی سیاسی مبارزان ترک برداشته، و چرخ مبارزات سیاسی بچرخد و نهایتاً انقلاب در ایران رخ دهد. آنها اعتقاد داشتند که با انجام یک دسته از عملیات مسلحانه منظم، مردم بار دیگر آن روحیه مبارزه گری خود را باز می یابند و بن بست سیاسی موجود در جامعه از بین می رود. بیژن جزنی اعتقاد داشت که مبارزه مسلحانه باید به عنوان یک تاکتیک، به طور همزمان در شهر و روستا رخ دهد تا دامنه تأثیرگذاری گسترده تر شود.

در گروه جنگل، مطابق برنامه ریزی و تقسیم کارهایی که صورت گرفته بود، ایرج نیری مسئول تدارکات انبارک آذوقه بود. ایرج نیری، معلم مدرسه ای در روستای شبخوسلاتِ سیاهکل بود که بر اساس برنامه ریزی ها، مواد غذایی مورد نیاز گروه را که 9 نفر بودند، فراهم و در انبارکِ پنهانی، ذخیره می کرد. پسرعموی ایرج نیری، به نام هوشنگ نیری هم در گروه حضور داشت و گاهگاهی برای هماهنگ سازی ها و دریافت اخبار به همراه فردی به نام هادی بنده خدا لنگرودی، از جنگل بیرون می زدند و به شبخوسلات، نزد ایرج می آمدند. محلی ها رفت و آمد این افراد را می دیدند، اما هیچگاه گمان نمی کردند که آنها از اعضای یک سازمان چریکی برای آزادی مردم ایران باشند.

ایرج نیری، در خانه یکی از محلی ها به نام قربان مسعودی زندگی می کرد و هر از چند گاهی، افرادی از کوه پایین می آمدند و در خانه همین قربان مسعودی، جلسه تشکیل می دادند. قربان هم از این جلسات خبر داشت و با آنها همکاری می کرد.

در نیمه نخست دی ماه سال 1349، یکی از اعضای سازمان چریک های فدایی خلق به نام غفور حسن پور که در آن زمان افسر وظیفه بود و دوره سربازی را سپری می کرد، به دلایلی غیر از ارتباط با گروه جنگل، دستگیر می شود. ساواک حسن پور را تحت شکنجه های شدید قرار می دهد، تا اینکه پس از بیست روز حسن پور اعترافاتی می کند که باعث دستگیری افراد زیادی از چریک ها در شهر می شود. در روز 13بهمن، ساواک یورش های سازمان بندی شده ای را به چریک ها آغاز می کند. در فاصله 24 ساعت، چندین نفر در تهران و شهرستانها دستگیر می شوند. در میان دستگیر شده ها، ایرج نیری هم دیده می شود. گماشتگان با محاصره خانه قربان مسعودی و طی یورشی غافلگیرانه، او را دستگیر می کنند. پلیس ها، قربان مسعودی را هم با خودشان می برند. اما در این میان هیچ یک از طرفین ارتباطی در شهر و جنگل از دستگیری نیری خبردار نمی شوند. در 16بهمن، افراد به جای مانده از دسته شهر با رفقای کوهستان تماس برقرار می کنند و دستگیری ها و ضربه های وارد آمده را به آنها اطلاع می دهند. دسته کوه برای اینکه هر چه زودتر نیری را از خطر دستگیری برهانند، تصمیم می گیرند تا هر چه زودتر او را آگاه کنند. در 19بهمن، هادی بنده خدا از کوه پایین می آید تا در روستای شبخوسلات نیری را از خطر مطلع کند، غافل از آنکه نیری را مأموران پیش از این دستگیر کرده اند. پس از دستگیری نیری به دست مأمورین، شست محلی ها خبردار می شود که رفت و آمدهای میان او و دوستانش همگی سیاسی بوده و نیری خود از اعضای یک گروه انقلابی است. در میان محلی ها فردی به نام نصرالله تالش پور که پهلوان نصرالله صدایش می کردند، برای نشان دادن لیاقت و شایستگی هایش و اینکه در تشخیص و مدیریت اوضاع بسیار زیرک تر و بهتر از کدخدای محل عمل می کند، با همراه کردن فردی دیگر با خود به نام غفار قدیمی که سواد و تحلیلی از آنچه می کرده نداشته است، به کمین دوستان ایرج نیری می نشینند.

زمانی که هادی بنده خدا به نزدیکی خانه مسعودی می رسد، تالش پور و قدیمی که کمین کرده بودند، دوره اش می کنند. هادی بنده خدا با خودش سلاح داشته اما به هیچ عنوان آن را به سمت آن دو تن نشانه نمی گیرد. هادی تلاش می کند تا آن دو را قانع کند که با او کاری نداشته باشند. می کوشد تا موضوع را برای آنها روشن کند و اینکه هدف آنها مبارزه بر پادِ ظلم و ستم و استبداد برای مردم ایران است. و اینکه آنها تفنگ و سلاح در دست گرفته اند برای حمایت از ملت ایران و نه بر علیه آنها.

تالش پور و قدیمی اما به حرف های هادی اعتنایی نمی کنند و به طرفش حمله می کنند. هادی بنده خدا مقاومت می کند اما آنها او را به درون رودخانه پرت می کنند و شروع می کنند به درگیری با او. پس از آنکه هادی بنده خدا از نفس می افتد، دست هایش را می بندند و او را کشان کشان به پاسگاه سیاهکل می برند، غافل از آنکه هادی بنده خدا پیش از آنکه به دست این دو دستگیر شود، از طریق بیسیمی که در آستینش داشته، به رفقایش خبر داده که به خطر افتاده است.

پس از آنکه بنده خدا به پاسگاه تحویل داده می شود، رئیس پاسگاه ژاندارمری بی درنگ از بالادست خود در ژاندارمری لاهیجان کسب تکلیف می کند و دستور داده می شود که بنده خدا را هر چه زودتر به لاهیجان برساند تا از آنجا برای بازجویی و تخلیه اطلاعاتی به رشت برده شود. رئیس پاسگاه خود شخصاً به همراه یک نیروی دیگر از پاسگاه، هادی بنده خدا را سوار جیپ کرده و به لاهیجان می برد.

هفت نفر باقی مانده در جنگل به سرعت خود را تجهیز می کنند و از بالای کوه به سوی سیاهکل پایین می آیند. هوا سرد و سوزناک است. برف زیادی روی زمین نشسته است و باد هر از گاهی سینه کش ار زوی برف ها برمی خیزد و شلاقی به سر و صورت چریک ها می زند. از لای درخت ها بیرون می زنند و خود را به سر جاده می رسانند. مینی بوس فکستنی ای از دور در حال نزدیک شدن است. علی اکبر صفایی فراهانی به طرفش می رود و دست هایش را بالا می گیرد. تفنگ کلاشینکفش را به دوشش آویخته است. حمید اشرف 20متر دورتر رو به پایین دست جاده ایستاده و مسیر را می پاید. راننده مینی بوس به چند متری مرد چریک که می رسد، پایش را می گذارد روی ترمز و می ایستد. باقی چریک ها هم پشت سر فرمانده ایستاده و جاده را بسته اند. صفایی فراهانی به سمت مینی بوس می رود و به راننده می گوید که مینی بوسش را نیاز دارند. اما راننده مقاومت می کند و زیر بار نمی رود. چریک ها هم راننده را به زور پیاده می کنند و خود سوار می شوند و به سمت سیاهکل راه می افتند. ساعت نزدیک به 5 عصر است. خورشید میان آسمان کبود، غروب می کند. هوا سرد و استخوان سوز است. نزدیک به ساعت 5 عصر، چریک ها به سیاهکل می رسند. در ابتدای سیاهکل، چهار چریک از مینی بوس پیاده می شوند تا با مستقر شدن روی تپه ای مشرف، پاسگاه جنگلداری را پایش کنند که مبادا پس از درگیری اصلی با پاسگاه ژاندارمری، به کمک ژاندارم ها بیایند. سه چریک دیگر یعنی صفایی فراهانی، هوشنگ نیری و محدث قندچی خود را به سی متری پاسگاه سیاهکل می رسانند، ساعت 5 عصر. پاسگاهی کوچک، با دو طبقه چهار وجهی. چریک ها از مینی بوس پایین می آیند و به شتاب وارد ساختمان پاسگاه می شوند. چند تن از مردم محلی که شاهد ماجرا بودند، هنوز متوجه ماجرا نشده اند. به گمانشان امنیتی ها یا بازرسان دولتی وارد سیاهکل شده اند. چریک ها خود را به طبقه دوم می رسانند. معاون پاسگاه به نام گروهبان رحمت پور و کدخدای شبخوسلات به نام اکبر وحدتی در طبقه دوم حضور داشتند. با شنیدن صدای پاهای دوانِ چریک ها، معاون پاسگاه گوش به زنگ می شود. چریک ها سراغ رفیقشان را می گیرند. به گمانشان هادی بنده خدا هنوز در پاسگاه بازداشت است. پس از چند دقیقه صدای تیراندازی بلند می شود و چریک ها به سرعت از پاسگاه بیرون می زنند. یکیشان زخمی شده، می لنگد. چریک دیگری زیر پر و بالش را گرفته و سوار مینی بوسش می کند. فرمانده خودش می رود پشت فرمان می نشیند اما هر چه تلاش می کند، مینی بوس روشن نمی شود. پیاده می شود، به دور و برش نگاه می کند که حالا شمار زیادی از مردم سیاهکل در پیرامون پاسگاه گرد آمده اند. همه هاج و واج و با چهره هایی پر از علامت پرسش. فرمانده صدایشان می زند تا بیایند کمک. از میان جمعیت، نوجوان 16 ساله ای ناگهان می ترسد و فرار می کند. مردم نگاهش می کنند. فرمانده دوباره محلی ها را صدا می زند و از چند نفری کمک می خواهد تا مینی بوس را هل بدهند. محلی ها هم که هنوز نمی دانند ماجرا از چه قرار است، می آیند و مینی بوس را هل می دهند تا روشن شود. بعدش چریک ها از صحنه دور می شوند. مردم خود را به سرعت به درون پاسگاه می رسانند. می بینند که معاون پاسگاه جا در جا کشته شده و کدخدا ناصری هم بدجوری زخمی شده است. کدخدا را بلند می کنند تا هر چه زودتر به بیمارستان لاهیجان برسانند. کدخدا اما در بیمارستان دوام نمی آورد و می میرد.

چریک ها در راه، چهار نفر دیگرشان را سوار می کنند و به جاده خروجی از سیاهکل می اندازند. اما مینی بوسشان دوباره به پت پت می افتد و خاموش می شود. وسط راه می مانند. از مینی بوس پیاده می شوند و به دل تاریکی و سیاهی جنگل می زنند. شب تاریک و سرد است. زمین جنگل ماه ها می شود که نور و گرما به خود ندیده است. صدای جغدها از روی شاخه های تکیده و عریان درخت ها به گوش می رسد. چریک زخمی لنگ لنگان، با دردی که از درون می سوزاندش، مسیر تاریک و پرتهدید را جلو می رود. قرار بر آن می شود که تا آرام شدن واقعه، مدتی را در جنگل بمانند و مناطق جدید را شناسایی کنند و پس از بیست روز و پس از پیوستن نفرات تازه به آنها، خود را برای عملیات جدیدتری در همین منطقه آماده کنند. در نخستین گام می بایست به آذوقه های انبارشده دسترسی پیدا کنند. صفایی فراهانی و حمید اشرف به خوبی برنامه های روزهای آتی و تاکتیک های لازم را سازمان می دهند و مکان های استقرار و ارتباطی را مشخص می کنند. به گمان و استنباط آنها، حکومت تنها در گستره ای محلی به این واقعه واکنش نشان خواهد داد. آنها می اندیشیدند که حداکثر نیروهای گروهان ژاندارمری لاهیجان برای پاسخ متقابل به آنها، به منطقه گسیل خواهد شد.

خبر که به شاه می رسد، تمام پیش بینی ها به هم می ریزد. شاه، فراتر از حد انتظار ظاهر می شود و واکنش تند و کوبنده ای نشان می دهد و سپهبد اویسی، فرمانده ژاندارمری کل را روانه ستاد عملیات سیاهکل می کند تا عملیات را رهبری کند. هنگ ژاندارمری گیلان و تمام نیروهای پلیس و ارتش استان در منطقه بسیج می شوند و ده ها هلی کوپتر به جست و جوی چریک ها بر فراز کوه و جنگل به پرواز در می آیند. حتی شاه، برادرش غلامرضا را نیز برای بازرسی و سرکشی به سیاهکل اعزام می کند. این واکنش ها، بسیار فراتر از آن چیزی بود که فرماندهای دسته کوهستان تخمین زده بود.

افراد هنگ ژاندارمری گیلان، تمام خطوط ارتباطی منطقه را تحت کنترل خود در می آروند و منطقه را محاصره می کنند. در همین گیر و دار، برای فشار بیشتر عملیات، یک گردان ارتشی را از پادگان منجیل به سوی منطقه روانه می کنند.

دسته کوهستان که به ارتفاعات جنوبی سیاهکل در کوه های کاکوه عقب کشیده بود، نیاز به تأمین غذا و امکانات لازم از انبارک آذوقه داشتند. اما محل انبارک توسط ایرج نیری زیر شکنجه های وحشیانه ساواک لو رفته بود.

چهار نفر از چریک ها برای دسترسی به آذوقه، از دسته جدا می شوند و به سوی انبارک به راه می افتند. نیروهای پلیس و ارتش و ساواک، که بازگشت چریک ها به محل انبارک را پیش بینی کرده بودند، خود را در محل پنهان کرده و به انتظار چریک ها نشستند. چریک ها خطر را احساس می کردند و می دانستند که ریسک این عمل بسیار بالا است اما دیگر نه راه پسی بود، نه راه پیشی. نیاز به آذوقه قطعی بود و دسترسی پیدا نکردن به آن هم برابر با مرگ بود. پس باید یا تسلیم سرمای زمستان و تاریکای جنگل می شدند، یا برای ادامه راه و بقا دست به مبارزه و مخاطره می زدند.

چریک ها مطابق نقشه و با آرایشی مناسب به جایگاه انبارک نزدیک می شوند. اُور کت های سبز و نظامیشان آغشته به خاک و گل است. بوی دشمن همه جا پراکنده است. قلب هایشان توی سینه هایشان مثل گنجشکک سر بریده ای در حال بالا و پایین پریدن است. امید به آن دارند که با انجام یک دسته عملیات و تاکتیک های جنگ و گریز، حلقه احتمالی محاصره دشمن را بشکنند و آذوقه لازم را با خود ببرند. دشمن که افراد زیادی از نیروهای خود را در پیرامون کاکوه بسیج کرده، با بهره گیری از همه نوع امکانات و هلی کوپترها، چهار چریک را در نزدیکی انبارک آذوقه محاصره می کند. لختی شاخه های درختان به سبب فصل زمستان، هیچ استتاری را از بالا برای چریک ها باقی نگذاشته بود و امکان استفاده از هلی کوپتر برای شناسایی و تعقیب چریک ها را به دشمن می داد.

از چریک های فدایی مردم ایران، خواسته می شود تا تسلیم بشوند. حلقه محاصره، رفته رفته تنگ تر می شود. آسمان گرومپی صدا می دهد و شروع به باریدن می کند. اما چریک ها که خسته و گرسنه هستند، تسلیم نمی شوند و به مقاومتشان ادامه می دهند و به مدت 48ساعت با نیروهای متمرکز دشمن پیکار می کنند؛ در شب و روز؛ در تاریکی و سرمایی که هیچ رحمی را به هیچ انسانی نشان نمی دهد.

پس از 48ساعت مبارزه و پیکار جانانه و قهرمانانه، مهمات چریک ها به پایان می رسد. راهی برای برگشت وجود نداشت. در روز یکم اسفند 1349، مهدی اسحاقی و محمد رحیم سماعی در همین زمان، برای آنکه تلفات بیشتری از دشمن بگیرند، دست به عمل فدایی می زنند و با انفجار نارنجک، خودشان را با شمار زیادی از نیروهای دشمن نابود می کنند. دو نفر باقی مانده نیز دیگر هیچ رمقی در جان و تنشان نمی ماند. یکی از آنها در حالتی نزار و از پای افتاده گرفتار نیروهای دشمن می شود و آن دیگری موفق به گریز از خط محاصره دشمن می شود اما چند روز بعد، در 8 اسفند، در نزدیکی یک روستا، به حالتی نیمه جان، به زیر دیواری نیم شکسته و ترک خورده یافت می شود.

فرمانده دسته کوه، علی اکبر صفایی فراهانی نیز پس از جنگ و گریزهای طاقت فرسا، و بار دیگر بر مبنای عدم شلیک گلوله به سوی مردم و خلقی که برای آنها می جنگیده است، گرفتار دشمن می شود. از این میان، حمید اشرف اما می گریزد و بعدها بار دیگر گروهی را در شهر سازمان می دهد و دست به رشته ای عملیات شهری کوبنده و کاری بر علیه رژیم شاه می زند و سازمان امنیت رژیم را به عجز می رساند.

گروه جنگل، در جنگل های سیاهِ سیاهکل به بن بست می رسد. اما چیزی که باید اتفاق می افتاد و از دل قیام چریک ها زاده می شد، زاده شد. آنها شکاف و ترکی بر بدنه اختناق و استبداد حکومت وقت بر جای گذاشتند که بدجوری کاری بود. جا را برای نفوذ انگشتانِ اندیشه و اراده و جرأت مبارزان در فضای بستۀ سیاسی ایران باز نمودند. حالا پس از این واقعۀ تراژیک در تاریخ سیاسی ایران، روشنفکران، فعالان سیاسی، مبارزان، نویسندگان و هنرمندان، فضا و جرأت لازم را برای فریاد کشیدن به دست آوردند. فریادی همچون فریاد بلند گوزن در پس زمینه ای از اختناق و استبداد و سرکوب. آنها دریافتند که رژیم شاه و ساواکش خدشه پذیر است؛ که می شود به رویشان فریاد کشید؛ که می شود حقوق خود برای آزادی و دموکراسی را فریاد کشید.

علی اکبر صفایی فراهانی، احمد فرهودی، محمدعلی محدث قندچی، ناصر سیف دلیل صفایی، هادی بنده خدا لنگرودی، شعاع الدین مشیدی، اسکندر رحیمی، غفور حسن پور اصیل، محمد هادی فاضلی، عباس دانش بهزادی، هوشنگ نیری، جلیل انفرادی و اسماعیل معینی عراقی که از اعضای گروه جنگل بودند و در شهر و روستا دستگیر شدند، در 26 اسفند 1349 تیرباران شدند.

پس از واقعه جنگل و قیام سیاهکل، افراد دیگری از سازمان چریک های فدایی خلق ایران دستگیر می شوند. اما سازمان چریک ها به بقای خود و جذب نیروهای جدید ادامه می دهد. حکومت وقت، در آن زمان برای از بین بردن اهمیت قیام سیاهکل و جهت دهی به افکار عمومی و سیاه جلوه دادن حرکت چریکها در ذهن مردم، تبلیغات گسترده ای را از طریق تلویزیون و رادیو و روزنامه ها به منظور جوسازی علیه چریک ها آغاز می کند و از تکنیک های سیاسی مانند بازی های زبانی، تغییر اصطلاحات، برچسب های منفی زدن، و معکوس جلوه دادن حرکت حق طلبانه و مردم-محورانۀ چریک ها استفاده می کند.

بیژن جزنی هم در میانه اسفندماه سال 1353 به زندان اوین برده می شود و در شبانگاه 29فروردین 1354، پس از سالها شکنجه و زندان، همراه با 6تن از رفقای گروه به نام های حسن ضیاظریفی، عباس سورکی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی و محمد چوپان زاده، در تپه های اوین به دست مأموران ساواک و شکنجه گران زندان اوین تیرباران می شود.

روزنامه های نظام شاهنشاهی، فردای آن شب کشتار بیژن جزنی و یارانش اعلام می کنند که چند تن از زندانیان در هنگام فرار از زندان کشته شدند. حقیقت این موضوع تا زمان انقلاب 57 ایران مسکوت می ماند. تا اینکه در یکی از دادگاه های انقلابی، یکی از شکنجه گران ساواک اعتراف می کند که بیژن جزنی و یارانش توسط رژیم در تپه های اوین به گلوله بسته شدند.

پیکر بیژن جزنی در قطعه 33 بهشت زهرا، ردیف 119، شماره 4 به خاک سپرده می شود.

 

قیام 19 بهمن سیاهکل، در همان سال ها در هنر و ادبیات ایران بازتاب گسترده ای پیدا می کند. در فیلمسازی، مسعود کیمیایی فیلم گوزن ها را بر اساس مقاومت چریکها می سازد. در ترانه سرایی و موسیقی، ترانه هایی همچون جنگل، جمعه سیاه، گنجشکک اشی مشی، و شبانه پدید می آیند. ترانه جنگل که داریوش اقبالی آن را خوانده ، توسط ایرج عطایی جنتی نوشته شده و بابک بیات آهنگسازیش را کرده است. این ترانه به عنوان ترانه فیلم خورشید در مرداب نوشته می شود. ترانه جمعه سیاه را شهیار قنبری می نویسد و اسفندیار منفردزاده آهنگسازی می کند و فرهاد برای فیلم خداحافظ رفیق می خواند. ترانه شبانه احمد شاملو، و همینطور ترانه گنجشکک اشی مشی را نیز فرهاد می خواند. گنجشکک اشی مشی، برای تیتراژ پایانی فیلم گوزنها خوانده می شود.

اثر قیام سیاهکل بر ادبیات ایران تا آن اندازه بوده که حتی مجمدرضا شفیعی کدکنی از دوره ای به نام دوره سیاهکل در شعر فارسی یاد می کند.

و همین  قیام است که سبب خلق نگاره پرجزئیات و روایتیِ «سیاهکل» در زندان های رژیم شاهنشاهی می شود. موسایی از دل کاخ فرعون پرورش می یابد تا روشنگر و روایتگرِ تلاش ها و از جان گذشتگی های انسانی در راه آزادی و دموکراسی باشد، روایت گر تاریخی که هرگز نمی میرد.

در حال حاضر از نقاشی «سیاهکل» اثری در دست نیست.

 

منتشر در شماره 80 مجله ادبیات داستانی چوک